قالب وبلاگ
دبیر فردا
یادداشت های قلبی یک جوان 

از زندگی هر چه که لیاقتش را داری به شما می رسد

نه هرچه که آرزویش را داری......

[ ۱۳٩٢/٤/۱٥ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

مهم نیست که چقدر زنده ای

 

                                              مهم اینست که چقدر زندگی می کنی

 

مهم نیست که چقدر داری

 

                                                      مهم اینست که چقدر می بخشی

 

مهم نیست که چقدر درد می کشی

 

                                                  مهم اینست که چقدر صبر می کنی

 

مهم نیست که برای تو چه اتفاقی می افتد

 

                                       مهم اینست که تو چه تصمیمی می گیری

 

                                         

[ ۱۳٩۱/٥/۱٤ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

آن روز ها

حس حسن،نوای نی،خنده ی خورشید،نگاه های نادر،مهر مادر،بوسه ی پدر،زنی شفیق،

مردی شاهنده،مردمانی شکر شکن،اندوه عشق،قصه های مادر بزگ،بوی ریحان ،عابدانی

پارسا،همدلی من،همکاری او ،زمینی پاک،بوی مشک ،سجاده ای سبز و رنگ خدا........

                                                                                                                بود.

                          دردا که همه شان خفته اند

                                                               بباید بیدارشان کنیم. 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

                                   به نام آن که قلم  را در دستانم استوارساخت

چشمم به در بود که دیدم دستگیره در پایین رفت و در باز شد ، مامان:دیر شده حاضر

شو.منم که حول شده بودم زود شال و کلاه کردم و چی شد چی نشد دیدم تو جاده ایم

،خلاصه کل ایل و تبار که جمعا" پانزده نفر می شدیم خونه ی یکی از اقوام دور به نام

دایی اکبر  برای شب نشینی رفتیم، پشت در بودیم که بعد از تعارفات معمول که شما

بفرمایید و نه شما بفرمایید وارد اون خونه ی روستایی شدیم همین که وارد حیاط شدیم

و در حال  احوال پرسی بودیم بوی گوسفند ،گاو و کاه به مشامم خورد خلاصه بهتر از

دود شهر بود، خیلی کنجکاو بودم  دوست داشتم توی حیاطو خوب بگردم ببینم چه خبره

همین طور توی حال خودم بودم که دیدم دایی اکبر دستشو روی شونم گذاشتو  و گفت:

بفرمایید داخل این جا بده. داخل اتاق پذیرایی که شدیم نمی شد بگی مدرن بود یا

سنتی، روی دیوار ساعتی بزرگ با پاندول و آن ورتر سره بز کوهی!!؟؟

توی همین افکار بودم که دیدم در باز شد و خدیجه خانم(زن دایی اکبر) دوباره سلا م کرد

و با دستی پیش دستی ها و با دست دیگر تخمه ها را که داخل ظرف بود می آورد.

منم که تخمه بخور نبودم تا رفتم اندی بردارم یک مشت تخمه ریخت توی پیش دستی و

گفت:تعارف بی تعارف این جا خونه ی خودتونه.

اتاق  شده بود صدای چیک چیک تخمه ،یکی از یک طرف تخمه می خورد، یکی از اون

سمت حرف می زد توی همین بین  باز  صدای  در آلومینیومی بلند شد و در باز شد،

برای سه ثانیه همه ساکت شده بودند که دوباره خدیجه خانم گفت:سلام و با سینی که

توش استکان های داغ چای، که از آن بخار فواره میزد،داخل شد.

دایی اکبر درباره ی شکار آن بز کوهی که سرش روی دیوار نصب بود،حرف می زد، در

این خلال باد سردی به صورتم خورد و باز در باز شده بود که این بار  خدیجه خانم بعد

سلام،دست به شکلات به همه تعارف می کرد،من یکی برداشتم و او دوتای دیگر

گذاشت البته این روند برای من نبود بلکه برای همه ی حضار تکرار می شد که انگار

بایستی اون جا چه بخواهی چه نخواهی تا خرخره بخوری.

برای یک لحظه همهمه ی اون اتاق را در ذهنم قطع کردم و به دایی اکبر و زنش نگاه کردم

توی چهره ی آن دو مهربانی موج می زد و خنده از لبانشان نمی رفت ،دلسوزانه تعارف

می کردند . از آمدن ما به آن جا خرسند بودند.همه به خدیجه خانم میگفتند بیا بشین

اینقدر تعارف نکن ولی زهی خیال خوش.

دوباره صدای جمعیت بالا گرفت، در باز شد،صدای سلام،تعارف و ...........حسم به من

می گفت که انگار توی اون خونه از قدیم ها همیشه داستان خوبی،مسالمت،مهر،

محبت و..........بوده است شاید این زوج چیزی نداشتند اما حسن خلق آنان برای من

شده بود سر مشق آن شب که اگر صدبار آن را می نوشتم به آن نمی رسیدم.

لبخند روی لبانشان ثابت،هر چند بی سواد اما فهمیده،هر قدر شکسته اما خوش رو،

آرام،صبور....داشتم غرق در اندیشه هایم می شدم که صدای خوش دایی اکبر که در

وصف حضرت علی (ع)بود سر داده شد و همه فیضی بردیم.بعد از گذشت لحظاتی که

همه به هم نگاه می کردیم که بلند شویم برویم یا نه،دیدیم برای چندمین بار در باز شد

و خدیجه خانم با سفره،پنیر ،سبزی ،نون محلی و بقیه وسایل وارد شد،همه شکه شده

بودیم و نگران این که، این همه خوردیم و باید این ها را نوش جان کنیم.خلاصه بعد از

خوردن و این جور چیزها با آن زوج مهمان نواز خداحافظی کردیم و رفتیم.

                                                                               شب پنج شنبه  1389/8/20

[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

 

 پر شده است نگاهم از آن لاله ی نورانی             وقتی که پر پر شد در آن روز ظلمانی

این همه درد و رنج که می کشیم برای کیست؟       از نبود اعمال کسی که بود حقانی

کسی که هم رتبه ی فاضلان عالم بود                  مردی،دلیر مردی آن عالم آسمانی

در آن نگاه محزون داشت موجی از غم را                در دلش پنهان بود دریایی طوفانی

تویی نسیمی که دارا بود شمیم عشق را                     تویی رسیده به لقاء عرفانی 

مکتوب است مکتب اندیشه ات روی دلم                      مکتبی با نوشته های نایابی

[ ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

من متن زیر را به همه ی  دوستانم هدیه می کنم و امیدوارم با باران عشق الهی در

سال جدید پاک و با طراوت شده باشند.

جو نا آرام بود ابرهای سیاه به هم نزدیک می شدند دیگر آسمان،آسمانی آبی،هوا

،هوایی پاک و خورشید، خورشیدی درخشان نبود و نه مرغی پر می زد و نه بادی سر

می زد.ابرهای سیاه روی خورشید را پوشانده بود سیاهی آسمان همچون جوهری

سیاه بود که روی صفحه آسمان پخش می شد.همه احساس خفگی می کردند جو

برایشان سنگین بود تک به تک نفری رد می شد و سر به آسمان می برد و نگاهی می

انداخت انگار منتظر چیزی بود چیزی که این شهر را از ورطه پلیدی به سمت خوشبختی

کشاند و آن را از این فقرستان برهاند.

مردم دست به دعا و ذکر گویان از خدا طلب فرجی می کردند که آن ها را از این ظلمات

نجات دهد که به ناگاه آسمان رعدی زد و کم کم قطرات پاک باران شروع به باریدن کرد

صدای ریز برخورد قطرات باران با زمین صوت خوبی را ایجاد کرده بود و بوی خوشی را به

فضای شهر هدیه داده بود دیگر آن سنگینی فضای غم آلود حس نمی شد دیگر می شد

نفس راحتی کشید و راحت زندگی کرد، باران به سرعت می بارید و سیاهی ها را می

شست که به تدریج خاتمه یافت در لا به لای ابرها خورشیدی درخشان هویدا شد در

حالی که رنگین کمانی هفت رنگ دو سر شهر را به هم وصل کرده بود.

الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور... :خداوند یاور مومنان است آن ها را

از تاریکی ها به سمت روشنایی می برد.(آیه دویست و پنجاه و هفت سوره ی بقره)

و شاید باران هم مسیری برای پاک شدن باشد.

[ ۱۳٩٠/۱/۱۳ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]
  1.              

شاید یادمان رفته است که بعضی ها به خاطر ما از جانشان گذشتن و خودشان را فدای

ما کردند(یونس داشت می رفت و از زنش زینب و پسرش علی خداحافظی می کرد

شاید زینب نمیدانست این دیدار آخر است،لحظات نفسگیر،دقایقی که بعدش یونس را

نمیبیند....آره برای همیشه یونس داشت می رفت،زینب داشت به قدم های رفتن

یونس نگاه می کرد صدای ناله ی زینب و علی هم با فضا همدل شده بود جو برای هر

سه ی آن ها سنگین بود یونس با این که درونش غوغایی بود به عقب برنمی گشت تا

دلش به سمت آنان پر نکشد و در راهش مصمم تر باشد تا این که یونس هر چه پیش تر

می رفت به نقطه ای کوچکتر تبدیل می شد تا این که محو شد.

عملیات آخر:بچه ها داشتند به منطقه ی دشمن نزدیک تر می شدند تا این که به مانعی

برخوردند ،مانع سیم خار دار های به هم پیچیده و طویل بود در همین حال یونس با

صدای الله اکبر خودش را به روی سیم خاردارها انداخت همه سعی کردند او را بلند کنند

اما او نمی گذاشت و می گفت:زودتر از روی من رد شین،سریع تر ممکنه دشمن از این

موضوع بو ببره.تا این که به ناچار همگی از رویش رد شدند ،یونس در این لحظات دم بر

نمی آورد و فقط زیر لب شهادتین را زمزمه می کرد و به آرزویش رسید و شهید شد. )

من این متن مکتوب و مقصور را با شاخه و برگ دادن سعی کردم به داستانی کوتاه 

مبدل سازم ولی فقط این موضوع نیست خیلی های دیگر بودند:یکی زیر تانک می رود

،دیگری در اروند رود سرش جراحات زیادی دیده بود و از شدت درد و برای بی خبر ماندن

دشمن به زیر آب می رود و فریاد میکشد تا صدایش را دشمن نشنود...،جوانی، جوانیش

رامیدهد و برای باز کردن راه برای رزمندگان پا روی مین می گذارد،بعضی ها اسیر شدند،

شکنجه دیدند،پاهایشان را از دست دادن،نا بینا شدندو...........کافی است یک لحظه

خودمان را جای آنان بگذاریم.آیا ما در آن شرایط از جانمان می گذشتیم؟؟؟؟آیا ما از زن

،فرزند،مادر،پدر،ثروتو.....می گذشتیم؟یادمان باشد که آن ها برای رفاه ما جان فشانی

کردند پس بیاییم و راهشان را ادامه بدهیم...(داریم عکس شهدا را میبینیم و عکس

شهدا عمل میکنیم) 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

شرح زندگی مشابه به چهار فصل سال است:بهار آن محل شکوفای شکوفههای 

وجودم اند و کم کم جوانه ای از دلم برون زده و با رویی سبز رشد میکند،مانند گلی به

تدریج پرچم هایم را نشان میدهم و شبیه خرسی خفته چشمم را باز میکنم و خرمان

درسبزه زار هستی پی میکنم و تابستانش اندی بر من تنگ گرفته و کمی سخت

شده ،گرمی بار گناه عرقیست و من تشنه لبم و یاد آن روز بهار می افتم اما اندوخته ای

در کنج کوله بارم نیست بر این اندیشه نبودم که زندگی کویری است باغ مانند ولی انگار   

 امیدی است هنوز در کنار این سختی نوری که از سوراخ تنگی پلک میزند،خود

نمایی میکند و به من میفهماند که در این فصل تاب نداشتن به کنار ،صبر را بهره ببر.

به پاییز آن که می رسم رنگارنگی برگ ها برایم دلرباست،جو آرام و آسمان آبی ،برگ

ریزاناست و من محو تماشا غافل از طوفانش همه سو میگردم که به ناگاه همه را طوفان

برد ، ترعه ای را دیدم به کنارش رفتم اندکی آب از آن نوشیدم سردی را حس کردم از آن

جا فهمیدم که زمستان در راه است سخت ترسیدم.اما زمستانش سر رسید در این راه

تلخ همه یخ زده اند و من با گرمای نفسم ادامه خواهم داد در این یولاخ به سختی گام

هایم را استوار میسازم ، نه به داری بی برگ تکیه خواهم کرد و نه به کسی دل خواهم

بست و با توکل به او هدف را در پی میگیرم.

                                                                                                      محمد کابوسی

[ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

در قلبم ترکی حس کردم

عمق آن نا پیداست

گسلی بی انتها

روحم آزرده

و عقلم خاموش

لرزشی در دستم

نقابی بد شگون

چیره شده بر رویم 

 

دیده بر بستن سخت

دوریش اینگونست

 

و خداوندا

 

نگاهش هنوز در  ذهنم

و لبخندش در یاد

 

و خدایا عشق هم 

هدیه ای بود از تو

خامشیش هم از تو

 

من مردد ماندم

دار دنیا

جنگلی بی روح است

وکمک هم از تو 

[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

دریا،دریاب مرا در این دوران دریغ

که مرا برد به مرداب مخوف

تو مرا خواهی شست

تو به من عشق بده

عشق از آن کس که تو را خلق بکرد

که تو را در این جهان بحر بکرد

تو بگویش که ز این ماء بریزد رویم

گر بریزد دستم در دستان اوست

دستم بر نکشم

چون که این بود یک عهد

عهدی بر من و او

توبه کردم عهد را نشکنمش

پای آن خواهم ماند

تا قیامت

تا دارالسلام                                                       محمد کابوسی                                                                                      

[ ۱۳۸٩/٦/٢٥ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

در نبودت شب ها بی انتهاست

جنگل و صحرا همه غاسق شده

بی تو اینجا دل ها چرکین شده

با تو این جا میشود بیت الحرام

کجروانیم و بخیل و بد صفت

با عروجت میشویم نیکو صفت

 گر بیایی سنگ ها گل میشود

خاطیان با  دیدنت خامل شوند

خاشعان از بهر تو خرم شوند

گل ها با نسیم بوی تو شرمنده اند

پس کی آیی دل ها درمانده اند

در غیوب از غیابت ناله هاست

غافلانیم در نبودت ای جناب

ریب و شک بردن به تو از جاهلیست

حزن تو از سفاهت های ماست

کی رسی از کعبه، دنیا بی صداست

 ما همه منتظرانیم تو بیا

که ظهورت مایه ی صلح و وفاست. 

                                                                محمد کابوسی   

[ ۱۳۸٩/٦/۱٧ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

سلاخی زار میگریست

                            به قناری کوچکی

                                                  دلباخته بود.

                                                                 احمد شاملو

تحلیل شما از شعر بالا چیه؟لطفا نظر دهید. 

   

[ ۱۳۸٩/٦/٦ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

دوری تو جانسوز است ای مادر 

دوری تو جانکاه است برای من

آه تو نفرین است

بعد از خدای تو را پرستمت

دست وپایت را بوسه زنم

بهشت است زیر پایت ای مادر

با تو جسورم و بی تو جبان

با تو جسیم و بی تو حقیر

راحم بودن تو ابدیست برای من

اشفاق در سیمای تو هویداست

پری پیکری برای من

لب هایت بسیم و خنده رو

چشمهایت مهر مادری را می نمایاند

و ابروانت بهیج حالت

 مو هایت سپید و بیاض

بوی تنت برای من آشناست

تیره بختم اگر مرا عفو نکنی.                         محمد کابوسی

[ ۱۳۸٩/٥/۳۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

عمریست تنهایم

منم،منم آنکه که پشت دریاچه ای که جنگلهای انبوه

و گل های بهاریست در کلبه ای گوشه نشینم

 چه کنم

بس دلتنگم

دلتنگم ز دوری معشوق

آن سو،آن سو تر شهریست

شهری ز مردمانی دل سنگ

مردمانی بیمهر ز معشوق من

این کیست که من این چنین میستایمش

چه سخت است دل کندن ز او  

عمریست تنهایم

پاییز است

صدای ریزش برگها به گوش میرسد

چه سرنوشتیست در پس این ریزش

ریزشی که جدا شدن معشوق را می نمایاند

به سبب عمر عاشق

سیاهکاسه ام ز اعمال نیک و ثواب

سیاه نامه ام ز نامه ی اعمالم

محزونم ز رفتارم

ترسانم ز کردارم

خدایم!ببخشای اعمالم

فریب خورده ام ز پیرایه دنیا

مفتاح راه توست مدد کارم

شرمسارم مرا ببخشای!                                                                                                                                                                   محمد کابوسی                                                      

[ ۱۳۸٩/٥/٢٧ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]

خدایا اکنون که آینده ی بزرگ و سرنوشت جاوید من به یک بار

زندگیم در دنیا گره خورده است بار دیگر با تو پیمان می بندم آنچه

را لازمه ی آن سرنوشت جاوید است آماده سازم و خود را مهیا ی

حضور در سرای دیگر کنم. ای خدا ی من!مرا در این راه یاری کن!

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محمد کابوسی ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من محمد کابوسی ساکن گرگان هستم و در رشته علوم تربیتی دانشگاه شهید بهشتی مشهد تحصیل می کنم. شعر خیلی دوست دارم و تئاتر بازی می کنم وشدیدا هم به تئاتر علاقه دارم تو طول زندگی سعی کردم خوب باشم و امیدوارم که همین طور باشه ، عاشق موسیقی ایرانیم و ایران هم با هیچ جا عوض نمیکنم. این هم تلفن همراهم اگه پیشنهادی داشتید بامن ارتباط برقرار کنید09117675121
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب

  • پنجه آفتاب
  • سه راهی
  • کارت شارژ همراه اول